کد خبر: ۳۱۵۶۰
چهارشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۸ ساعت ۲۲:۵۷
تعداد بازدید:14875
صفحه نخست » فرهنگ

ادبیات کودکان

دوستی موش، گربه و نیلا

داستانی از نیایش نادری کلاس چهارم دبستان از کرج

به گزارش شهروندالبرز ، دوستی موش، گربه و نیلا

گربه ای سفید بود که خیلی خیلی زیبا بود، اما خیلی بداخلاق بود.

 یک روز مردی که گربه فروش بود او را دید و برد پیش خودش و دیگر گربه ها. همه ی گربه ها از زیبایی او خیلی ناراحت بودندو او که از ان ها بدش می آمد گفت: برید کنار می خواهم استراحت کنم مگه نمی بینید من یک گربه ی زیبا و خسته هستم؟

 همه گربه ها بخاطر این رفتارهایش از او بدشان آمده بود.

 یک روز زنی وارد مغازه شد، او سلام کرد و گفت: من یک گربه می خواهم. اسم زن نیلا بود.

 زن گربه زیبا را خرید و اسمش را ملوسک گذاشت. نیلا یک موش هم داشت. ملوسک می خواست موش را بخورد ولی نیلا نگذاشت و گربه را به یک اتاق دیگر برد. اسم موش دونه برف بود او نیز یک موش سفید و زیبا بود.

 دونه برف رفت پیش ملوسک، ملوسک از او بدش می آمد چرا که او را رقیب خود می دانست.

 دونه برف به او سلام کرد و گفت: امیدوارم تو مثل گربه های دیگر نباشی. همه گربه ها می خواهند مرا بخورند. ولی من امیدوارم که با هم دوست های خوبی بشویم. ملوسک گفت: من و تو با هم دشمنیم و من می خواهم تو را بخورم.

 موش پیش نیلا رفت، به نیلا گفت: من به ملوسک گفتم بیا با هم دوست های خوبی شویم ولی او قبول نکرد.

 نیلا یک فکری کرد و به موش گفت: من نزدیک یکی دو روز به گربه غذا نمی دهم و غذای او را به تو می دهم و وقتی از خانه بیرون رفتم غذا را برای گربه ببر و بگو نیلا دیگر به تو نمی خواهد غذا بدهد. این هم غذای من است که به تو دادم و از او بپرسی چرا به او غذا نمی دهم؟و غذای او را به تو می دهم.

 دونه برف همین کار را کرد و ملوسک به حرف های موش خوب گوش کرد و به موش گفت: برو به نیلا بگو که چرا غذای مرا به تو می دهد؟

 موش رفت و همه چیز را آرام به نیلا گفت. نیلا به موش گفت که این حرف ها را با صدای بلند بگو طوری که ملوسک فکر کند که ما با هم داریم دعوا می کنیم و من تو را از خانه بیرون می کنم.این کار را می کنیم که ملوسک با تو دوست شود.

 صبح که شد دونه برف این حرف ها را بلند به نیلا گفت.و نیلا قبول نکرد و گفت که باید از خانه برود.

 موش خیلی التماس کرد ولی نیلا قبول نکرد. گربه خیلی ناراحت شد که موش رابخاطر او از خانه بیرون می کنند.

 موش را پیدا کرد و او را به اتاق خودش برد.

 ملوسک به دونه برف گفت: بیا توی اتاق من . و موش و گربه با اتاق ملوسک رفتند.

 گربه به موش گفت: معذرت می خواهم که تو بخاطر من از خانه بیرو شدی، من با نیلا حرف می زنم که به ما غذا بدهد و من تا ابد با تو دوست خواهم بود چون تورا خیلی دوست دارم. تو چی؟

 دونه برف گفت: من هم تو را دوست دارم.

 گربه رفت پیش نیلا و برای هردویشان غذا آورد.

 ان ها در آن شب خیلی بازی کردند و تا ابد دوست های خوبی شدند. سه دوست مهربان و دلسوز و قرار گذاشتند تا روزی که زنده هستند و زندگی می کنند دوست باقی بمانند.

 راستی گربه روزی از این ماجرا خبردار شد اما ناراحت نشد چرا که حالا دوست های خوبی داشت. اخلاقش هم دیگر خوب شده بود.

 نیایش نادری

 

 

نویسنده : نیایش نادری

برای دریافت جدیدترین بسته اخبار روز اینجا کلیک کنید

مطالب مرتبط

نظرات شما

 

  • بخش نظرات تنها برای ارائه نظرات شما در رابطه با همین مطلب می باشد و نظرات متفرقه حذف خواهند شد.
  • لطفاً از نوشتن متن های تبلیغاتی و یا توهین آمیز خودداری فرمایید.
  • نظرات شما پس از تایید مدیریت وبسایت قابل نمایش خواهد بود لطفاً در ارسال نظرات صبرداشته باشید
  • قبل از ارسال نظرات خود قوانین سایت را مطالعه بفرمایید