کد خبر: ۲۱۰۸۴
شنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۱۸:۴۳
تعداد بازدید:1439
صفحه نخست » فرهنگ

چنین اسفندی آرزوست

يك گهر بوديم همچون آفتاب    بي گره بوديم و صافي همچو آب

به گزارش شهروندالبرز ، اسفند به انتهایش که می رسد آرام آرام باورم می شود که باز، سالی بر سال های رفته ام افزوده شد،باورم می شود تنها چیزی که یک لحظه هم درنگ ندارد و بی خیال از غم و شادی من و تو، بی خیال از خط و خطوط چهره هامان بی خیال از بذر های کاشته و نکاشته مان می گذرد، زمان است

 اسفند همیشه برای من تلنگری ست، برای من که نمی دانم چرا هر سال هزار تصمیم می گیرم. هزار عهد می بندم. تا کمر همت ببندم که آدمِ دیگری شوم و نمی دانم این آدم دیگر باید چه کند که نکرده تا بتواند در اسفندِ سال بعد و بعد تر سرش را بالا بگیرد و از این عبور شتابزده زمان که نه پاور چین پا ورچین بلکه دوان دوان در سراشیب رفتن می کشانَدَم پریشان نباشم و مغرورِ داشته ها و اندوخته های خویش باشم.

 شاید زیاد سخت می گیرم نه دلی را شکستم و نه اشکی غلتاندم نه مالی به حرام خوردم و نه ثروتی به آز اندوختم و نه لحظه ای از دلم غافل شدم و یا شاید نه نا خواسته کاری کردم که دلی را آزردم و اشکی را غلتاندم .

 گوهر مخزن اسرار همان است كه بود

 حقه مهر همان مهر و نشان است كه بود

 ولی اسفند قصه های دوازده ماه را برایم مرور می کند قصه ها را غصه ها را شادی ها را با هم بودن ها و نبودن ها را آمدن ها و رفتن ها را آفریدن ها و آرمیدن ها را . با خود زیر لب زمزمه می کنم که دل به دریا بزن و با خودت رو راست باش و به قلب هایی که شاید شاید...

 .امان از این شاید ها که نمی دانم چرا درست اواخر اسفندِ هر سال یه سراغم می آید و در انتهای کوچه ای بن بست تسخیرم می کند ، دلم را می لرزاند و مجبورم می کند سعی کنم سال دیگر، اسفندی دیگر ،شایدی نباشد و دلم آرام تر باشد از همه اسفند هایی که رفته اند و هیچ گاه باز نگشته اند همان ها که همه شان خاطره شدند، خوب یا بد

 دلم می خواهد اسفند، دیگر پریشان حالی و دلگیری نباشد سر در گریبانی و نا خود آگاهی که به فراخور رفتار دیگران آفریده ام نباشد، عرق شرم پیشانی پدر در نگاه پر از تمنای فرزند نباشد ، مادری که در تب جسارت عشق به کودکش می سوزد اما وقتس برای نوازش کودک به یغما رفته نباشد ،دلم می خواهد اسفندِ دیگر اگر بودم نفسی عمیق بکشم تا ریه هایم پر شود از هر چه هوای دیگر دوستی و نوع دوستی و مهر و یک رنگی است اصلا دلم می خواهد آن قدر زلالی، اطرافم باشد که وا بمانم از تنفس، عاجز باشم در رقابت با خوبی ها تا رمز گشايي كنم و باقی نیامده عمرم را بر نداشته ها و داشته هایم شاکر باشم و همه چیز را از نگاه عظوفت و عشق ببینم.

گر در سرت هواي وصال است حافظا

 بايد كه خاك درگه أهل نظر شوي

 الها چنین اسفندی آرزوست.

 ملیحه مومن پور

نویسنده : ملیحه مومن پور

برای دریافت جدیدترین بسته اخبار روز اینجا کلیک کنید

نظرات شما

 

  • بخش نظرات تنها برای ارائه نظرات شما در رابطه با همین مطلب می باشد و نظرات متفرقه حذف خواهند شد.
  • لطفاً از نوشتن متن های تبلیغاتی و یا توهین آمیز خودداری فرمایید.
  • نظرات شما پس از تایید مدیریت وبسایت قابل نمایش خواهد بود لطفاً در ارسال نظرات صبرداشته باشید
  • قبل از ارسال نظرات خود قوانین سایت را مطالعه بفرمایید