کد خبر: ۲۰۶۱۷
دوشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۱۳:۴۲
تعداد بازدید:6629
صفحه نخست » جامعه

سم اسب ها بر روی شانه های اقتصاد/ یک لقمه واقعه تلخ

پروانه اندکی سرپایین انداخت و صورت آرایش شده اش زیر چتر اشک هایش خم شد..ادامه داد فکر نکن الان خنده مون از بی دردیه نه عزیزم من چک و سفته دارم . واسه خرج تحصیلم وام گرفتم اونم دوبرابر میزان وام رو باید پس بدم. چاره ای نداشتم به رشته ام علاقه داشتم با هزار دردسر خونوادم راضی کردم بیام تهران درس بخونم...

به گزارش شهروندالبرز ، بخش اول گزارش تلخ : 

 هنوز کوله پشتی خستگی هایم را زمین نگذاشته بودم که،صدای سوت قطار و صدای مبهم پیجر مترو جهت اعلان رسیدن قطار به ایستگاه مترو کناره گرفتن از خط مجاز گوش هایم را تکان داد و دوباره کوله پشتی را روی دوشم جابجا کردم .تا بخودم آمدم میان هجوم افراد منتظر گم شدم. هر کاری کردم کوله پشتی را از میان جمعیت رها سازم نشد. خانم ها چنان ترک های تنفسی را پوشش داده بودند که صدای بغض آلود کوله پشتی ام را از فشرده شدن می شنیدم . این تازه آغاز ناله بود.

فشارخانم های فروشنده با ساک های پرو پیمان شان جهت فروش در مترو از یکسو و از سوی دیگر ازسرو کول رفتن مردم عادی برای رسیدن به نقطه مورد نظرهمه و همه کلافه کننده بود. قطار که توقف کرد، همه با فشردگی و صورت های تا خورده و کج در حالی که همدیگر را با واژه گانی نامفهوم خطاب می کردند خود را برای دور خیز برداشتن و نشستن بر روی صندلی های ردیف و ارتودنسی شده قطار آماده کرده بودند. درها که باز شد همه ازیکدیگرپل ساختند بعبارتی هر کی به هر کی بود . واضح می توانستی روز قیامت را به چشم ببینی . نمی دانستم مقنعه ام را روی سرم مرتب کنم یا پالتوی گیر کرده و یا کوله پشتی ام را از میان جمعیتی که انگار رم کرده بودند نجات دهم.

 با هزار زحمت و با هل خانم ها پوتین هایم کف قطار را حس کردند. عجب ماراتونی؛ پیش خودم فکر کردم این آدم ها چه سریع هستند انگار از ابتدا روی صندلی های آبی قطار نشسته بودند. بگذریم جابجایی هنوز توی ازدحام جمعیت تمام نشده بود که، خانمم ها شروع شد هر سه ثانیه یک بار معرفی لوازم جدید و یا مشابهی که برندهای شان تنها تفاوت داشت...

 "خانمم رژ لب ، رژ گونه، پنکک، کرم پودر و خط لب اهی مارک فلورمار دارم ؛ خانمم من دارم نصف قیمت بازار بدون واسطه میدم نخری پشیمون میشی ها"... در این حین تعدادی خانم توی همان فشردگی هوای تست و انتخاب به سرشان زد...هنوز سولفژ حنجره خانم تمام نشده بود که:" خانمم دستبند، پابند و گردنبندهای ضد آب براتون آوردم که کیف کنید و واسه پسرها و شوهرهاتون دلبری کنید. اصلا واسه مراسم های جشن و عروسی بپوشید و چشم خواهر شوهر و مادرشوهرا رو دربیارین...خانمم من امروز خیلی سرحالم و قیمتهام زیرقیمت فروشنده های مترویی و بیرونه خانمم نگا کنین الان پاهای خودم هست شلوار کوتاه بپوش دلبری کن.. کسی نخواست؟؟"

 " خانمم حوله های آشپزخونه، حمام و دستشویی دارم یه دونه پنج سه تا ده کسی نخواست؟"

 " آهان خانمم پیراشکی دارم پیراشکی های تازه و داغ که جیگرتون تو زمستون حال میاد خانما پیراشکی دارم پیراشکی ترد و تازه"

 " خانمم ساپورت دارم بیرون نخر 25 تومن من دارم دو لایه ضد سرمای سیبری 15تومن. خانمای با سلیقه در دو رنگ سبز و مشکی دیگه گیرت نمیاد با این قیمت " بعد از لحظاتی دم کن ، روتختی؛ کیسه خواب، لیف حمام، نخ سوزن، هدفون هنزفری، آدامس ، ساندویپ، تمر هندی و آلوچه، ظروف نسوز، ظروف مس، لباس زیر، سبزی خوردن، سبزی خشک، خودکار با پاک کن سحرآمیز، لوازم آرایشی و بهداشتی، بوت های کاترپیلا و cat، زیر سفره و سفره، و.....فروشی ها با سن و سال های متفاوت یکی یکی آمدند و صداهای خود را تستی زدند و فروش های خود را با دستگاه های پوز انجام دادند و برای اطمینان از محصول شان تا جایی که امکان داشت شماره های تماس شان را به مشتری ها دادند تا درخواست دوباره اشان را برای آنها در شبکه های اجتماعی بفرستندو از محصول های جدیدشان در کانال هایی که ترتیب داده بودند آگاهی دهند.

 من آنقدر گیج و سردرگم بودم و صداهای خانمم های گوناگون در ذهنم شنا می کرد که نفهمیدم زمان چگونه طی شد. به آخرین ایستگاه که رسیدم در که باز شد مثل گله گوسفندان بیرون ریختیم. داشتم مانیتور حرکت قطار سریع را چک می کردم که اعلام شد قطار با تاخیر به ایستگاه خواهد رسید. ناچار گوشه ای آرام ایستادم و به رهگذران و فروشندگان زن نگاه می کردم. خیلی از فروشندگان بی نهایت جوان با صورت های فوق آرایش شده بودند و برخی دیگر خانم های مسنی که به سختی می توانستند حتا سرپا بایستند و برخی دیگر آنقدر کوچک که، آب بینی اشان که سرازیر می د از سزما، نمی توانستند کنترل کنند و با صدای کودکانه شان می گفتند خاله دستمال توجیبی نکی خواین بخرید واسه کیفتون خوبه....

 خانم های فروشنده جوان گوشه ای را برای خود دوره کرده بودند و صحبت از کاروبار خود می کردند. صدای خشن و مردانه یکی از خانم ها که بوت ترکیه ای می فروخت توجهم را جلب کرد. به هوای گذراندن وقت کنارشان برای دیدن بوت ها ایستادم. هنوز سلام نکرده گفت :"چه سایزی بدم عزیزم، رنگ سبزش خیلی خوشگله بهت میاد" اندکی مکث کردم و آرام گفتم فعلا دارم نگاه می کنم. قیمت؟ "گفت: مفت مفت این 40 هزارتا ترکیه ای اصل".. کمی گذشت و با ادب تمام خودم و شغلم را به آنها معرفی کردم.. هنوز حرفم تمام نشده بود که همه خانم ها مشتاق خواهان صحبت شدند اما بدون این که نامشان و تصویرشان درج شود. من نیز خیال شان راحت کردم و گفتم نگران نباشید از نام های مستعار استفاده می کنم.

 در این گیرودار بودیم که مامور زن مترو وارد بحث شد و به آنها پرخاش کرد که، بساط پهن نکنند و با صدای بلند و دور از شان خانمانه شان نخندند ...

  پروانه 25ساله و فروشنده لوازم آرایشی بود فارغ التحصیل رشته گرافیک و بیکار اولین نفری بود که شانه های تحصیلش را برای لقمه ای نان کج کرده بود آنهم فروشندگی در مترو؛ " خوب خانم خبرنگار شما فکر نکنید همه مثل خودتونن شیک میان شیک میرن نه غمی نه دردی نه مسوولیتی نه فشاری؛ با لبخند گفتم پس شغل ما رو هنوز خوب درک نکردی تمام اینها که گفتی نداریم اتفاقا خوبش رو داریم آنهم از نوع شدیدش.. با خنده گفت: پس همدردیم . با تبسم گفتم من شما رو درک می کنم." اندکی سرپایین انداخت و صورت آرایش شده اش زیر چتر اشک هایش خم شد..ادامه داد فکر نکن الان خنده مون از بی دردیه نه عزیزم من چک و سفته دارم . واسه خرج تحصیلم وام گرفتم اونم دوبرابر میزان وام رو باید پس بدم. چاره ای نداشتم به رشته ام علاقه داشتم با هزار دردسر خونوادم راضی کردم بیام تهران درس بخونم . مگه می فهمیدن خواستن و علاقه چیه کلی دعوا و جروبحث آخرشم از خونه زدم بیرون با یکی از دوستام اومدم تهران تا به آرزوهام برسم بعد با دست پر برگردم. اما درسم با هزار ویک مشکل تموم شد به هرجا سرزدم کار پیدا نشد من موندم و یه عالمه قرض. بنظرت من بایستی چیکار می کردم. با یه پسره الدنگ 0 البته نفهمیدم معنی الدنگ چی هست) دوست شدم به هوای این که منو دوست داره و تو بازار تهران کمکم میکنه اما بعد یه مدت واسش پول خرج کردن و ساپورت کردنش و تن به ایراداتی که می گرفت مثل برو بینی ات عمل کن اینجوری خوشگل تری نمیدونم الان دخترای باحال و مدیست ابروهاشونو فلان میکنن و گونه میذارن و هزار کوفت و زهرمار انجام میدن تا پسر مورد علاقه شون رو از دست ندن، منو خام کرد البته احمقی از خودم بود چون ندیده بودم گرگ نبودم ساده بودم منم حقیقت بدم نمیومد چهارتا پسر بیشتر بهم نگاه کنه و ازم درخواست دوستی کنه و فکر می کردم می تونم کار پیدا کنم. اما تا بخودم اومدم یه عالمه قرض رو دستم موند و دخترانگی هایم که فنای خواسته های پسرها شد. تا این که با سادات خانم آشنا شدم اون گنده پخش لوازم آرایشیه میره بانه خرید میکنه برمی گرده بین ما پخش میکنه دستش درد نکنه حداقل دستمونو بند کرده و شب جایی هست که بریم بخوابیم." پرسیدم " از خانواده ات چه خبر؟ سراغی گرفتند؟ خودت اصلا بهشون خبر دادی که کجایی چیکار میکنی؟" سربه زیر انداخت و گفت" نه" و سکوتی مبهم میان من و او قرار گرفت دردآور و خسته!

 رومینا دیگر فروشنده ای که توی فضای مجازی با "اورهان" ترکیه آشنا شده و یک بار هم برای دیدنش وان رفته بود گفت:" بهم قول داده بود برم ترکیه باهام ازدواج میکنه منم رفتم به هوای خرید چون بهش گفته بودم فروشنده ام و گاهی میام ترکیه خرید .اما نامرد نیومد" بعد زد زیر خنده آنهم از نوع تلخش و ادامه داد:"خانم خبرنگار درد همه ما از درده، از نامردی روزگاره، از اینه که یکی خیلی ثروتمنده یکی خیلی فقیر، یکی نمیاد بگه آخه چه مرگه تونه ..." و اشک هایش سرازیرشد.

 سالومه دختر فال فروشی که چهره کودکانه اش زیر آرایش غلیظ هنوز بچشم می خورد می گوید:" میدونی خانم شما چهره ات جذابه مهربونه اما خیلی قیافه ساده ای داری " با لبخند گفتم چند سالت هست؟ 14سال. مدرسه رو ول کردم باید نون خودمو خونواده مو و مواد بابامو در بیارم... نمی ترسی از خطرهایی که سرراهت ممکنه پیش بیاد؟ ..نه بابا گرگی شدم واسه خودم، یاد گرفتم با پسرا چه جوری تا کنم. تو شاید زیبا باشی اما چهره ساده و بدون آرایشت واسه پسرا دلچسب نیست الان دور دور آرایش و تو دل بروییه! ...خوب آدم اگر صادق باشه و کسی کسی رو از ته قلبش دوست داشته باشه اون رو با تمام سادگی هاش دوست داره ...نه خانم خبرنگار من بزرگتر بشم تیپ میزنم تا بتونم فالهامو بفروشم پول در بیارم.... اما سالومه تو آرایش هم نکنی چهره ات قشنگه ...نوچ اینا حرفه ..

 یک لحظه توی ذهنم آینده مبهم سالومه را تصور کردم . تاب نیاوردم و مثل دود از ذهنم پاک کردم.

 برخی از خانم هایی که سخن دردمندانه شان برزبان آوردند گئشه گوشه دست های شان را ، سرپرست خانوار بودن به دلیل طلاق، اعتیاد و غیره می فشرد. بماند که گاهی بزهکاری نیز از آستین به ستوه آمده شان نیز خودنمایی می کرد.

 اما مشخص بود اوضاع مادی تعداد کمی از آنها خوب است اما دوست دارند کار کنند و ساعاتی را به هوای فروش بیرون باشند.

 توی افکار خط خطی خودم غرق بودم که صدایی لرزان مرا بخود آورد. سرم را به طرف صدا چرخاندم . چهره ای خسته و پر از رد پای درد که ردپاها در صورت جا انداخته بودند توجهم را جلب کرد...

 " دخترم صلوات شمار، نخ سوزن ، خودکار دارم" نگاهی به کل اندامش کردم آنقدر تکیده بود که هر آن امکان داشت در ازدحام جمعیت شکسته شود. با چشمانی بغض آلود گفتم:" یعنی دیگه کسی نبود بیاد بجای شما کار کنه؟؟؟" نیم نگاه تیزی بمن انداخت که تا انتهای وجودم درد شد. با صدایی لرزان گفت" عزیزم اگه بود که مجبور نبودم . بعد از عمری تربیت کردن بچه های مردم توی کلاسای درس و خاک گچ و تخته سیاه خوردن نتیجه این شد. نه قربونت برم. نه مادر جون" از حرفی که زده بودم باندازه یک دنیا پشیمان شدم. بخودم غر زدم که، خوب اگر کسی بود که توی این سن وسال بیمار نبود بیاد کار کنه!!.. جا باز کردن برایش تا بنشیند با نفسی خمیده روی صندلی جابجا شد. آهی از نهاد خسته اش کشید. دستش که به دستم خورد یخ زدگی انگشتانش را تا مغز استخوانم حس کردم. بیشتر دستانش را توی دستانم فشردم. اندکی گذشت خانمی آنطرفتر با عصبانیت گفت: بفرما خانم خبرنگار کی باید جواب این مادر رو بده. نشستین واسه خودتون می نویسین و چرت و پرت میگین. اگه واقعا دلتون راست میگین می سوزه بیا این درد و اینم دردمند. یه عمر تدریس و خاک کلاس خوردن این شده"

 سکوت عمیقی کردم . هیچ نگفتم . انگار تمام واژه ها خورد شدند میان قلبم . درونم صحنه نبرد بود . ...

 پیرزن لب باز کرد و با لبخند گفت:" به به خبرنگار هستی عزیز دلم .. چه خوب پس بنویس .. خوب هم بنویس.....

 " دختر قشنگم من دبیر بازنشسته جغرافیا هستم و همسرم هم که الان مثل یه تیکه گوشت تو خونه افتاده دبیر زبان انگلیسی.

 بغضم گرفت مکث دردناکی کردم و نتوانستم سووال بعدی را پرسش کنم.. خودش ادامه داد می نویسی نه؟... بچه ها که سروسامون گرفتن ...هی روزگار نامراد .. رفتن واسه خودشون. دوتاپسرم و دخترم همه رفتن واسه تحصیل خارج دیگه نیومدن. قبلنا که وضع مادی هنوز خوب بود تا تونستیم جمع کردیم واسشون فرستادیم. کم کم هر دومون بازنشست شدیم چشممون برگردوندیم پیری مونده بود و تنهایی . چند وقت بعدش شوهرم بیمار شد رفتارش عجیب شد و هر چیزی رو زود یادش می رفت، فهمیدیم دچار آلزایمر شده . دیگه واسه دوا دکتر حقوقمون هم کم بود. به بچه ها خبر دادم اما خوب انگار تو تربیتم ایراد داشتم . بچه ها جوابی ندادن اما خدا خیرشون بده شاگردای خود شوهرم هر از چند گاهی میومدن و خودشون کارای دکترش رو انجام می دادن. . مجبور شدیم خونه رو بفروشیم . یه باغچه کوچیک داشتیم که از پدرم بمن رسیده بود فروختم رفتیم مستاجری. خدا خیرش بده صاحب خونه وقتی فهمید تنهاییم . گفت حق استاد و شاگردی به گردنمون دارین همدم ما میشید. اجاره نمی خوام . فکر می کنیم عضو یه خونواده ایم. اذیتت نکنم . خودمم کم کم پاهام شروع کرد به درد و و بعد هم کل مفاصلم فهمیدم رماتیسم مفصلی دارم . ..حالا شما بگو ما با حقوق بازنشستگی و درد و دکتر چیکار کنیم . مجبورم بیام یه وقتایی تو مترو فروشندگی کنم خدا رو شکر لقمه ای درمیاد .."

 صدای پاشنه های سنگین قطار روی ریل ایستگاه شنیده شد و افکار آشفته و درهم تنیده من را نخ کش کرد. نگاهی درناک به زنان اطرافم انداختم و میان موهای پیچ خورده ذهنم گیر افتادم ...

 سوار قطار که شدم تراژدی غم ادامه داشت و دنیای فروشندگی رنگارنگ ، در این میان یکی دوتا فروشنده روسیر بر سر مشتری که اصلا خرید هم نکرد دعوای شان شد و روسری بود که در هوا گلپیچ می شد . آنهم سر 500تا ارزان و گران تر. ازشان شنیدم که گفتند " آهان چشم بازار رو در آوردی" نفهمیدم منظورشان چه بود.

 قطار سوت خسته ای کشید و به آخرین ایستگاه کرج رسید . چقدر ثانیه های روز این روزها زود شب می شود . ازدحام جمعیت برای رسیدن توفنده بود مثل موجی که جای شکستن ندارد. به در ورودی که سیدم چشمم به ماشین های شیکی افتاد که برخی از دست فروشان خانمی که در مترو دیده بودم سوار بر آنها شدند و در گرد شده از سووال من گاز دادند و رفتند !!! گیج شده ام حسابی گیج شده ام . یکی از بغل من رد شدو گفت روزگار غریبی است که در عجب گیر کرده است !!!

   سرنوشت حال حاضر برخی زنان جامعه ما به کجا دارد کشیده می شود؟ برخی از آنان مادران آینده نسل سرزمین ما هستند. نسلی که کشور بدست آنها ساخته خواهد شد. گاهی باری را بر دوش می کشند که هم خود را بخطر می اندازند و هم خود خطرآفرین می شوند. آینده مبهم آنان در پشت فقر اقتصادی گم شده که، هر روز بارها تریبونها از بانوان به عنوان بازوان مردان در توسعه اقتصاد پایدار نام برده می شود پس چه می شود که راهروی متروها پر شده از زنان و دخترانی که از آنها به عنوان فروشندگان مترویی نام می برند؟

 در این رابطه و در خصوص پیگیری طرح کنترل و کاهش آسیب های اجتماعی پیرامون بانوان در لایحه بودجه 97، زهرا ساعی نماینده مردم تبریز و سخنگوی کمیسیون اجتماعی مجلس در گفتگویی که با هم داشتیم، گفت: واقعا جای بسی تاسف است که زنان و دختران ما در هر سنی اشتغالی از نوع اشتغا ل کور و یا کاذب را دارند آنهم در مسیری که هزاران خطر در کمین تک تک آنهاست . یکی از مشکلات اساسی و عدم موفقیت نهادها و دستگاه های مجری در بحث کنترل آسیب های اجتماعی نبود استراتژی مشخص و واحدی است . در حالی که این حوزه نه تنها نیاز به بودجه کافی دارد بلکه نیازمند یک نقشه راه مشخص و جامعی است.

 ساعی ضربتی عمل کردن دستگاه های متولی را در بحث کاهش آسیب های اجتماعی مهم دانست و گفت: همانطور که پیش تر خدمت شما عرض کردم صرف اختصاص بودجه به تنهایی مشکلی را حل نخواهد کرد ومتاسفانه دستگاه ها موازی کاری می کنند و به اولویت ها هیچ توجهی نمی شود، به عنوان مثال باید بااولویت ها درآسیب های اجتماعی ضربتی برخورد کرد.

 وی با اشاره به فروشندگان زن مترو تصریح کرد: آنان زنانی و دخترانی هستند که آینده نسل های بعد را خواهند در دامان خود پرورش خواهند داد. شما در نظر بگیرید اگر اینگونه زنان در مضیقه باشند و به هر دلیلی مجبور به شغلی اینچنین باشند شما چه آینده ای برای آنان ترسیم خواهید کرد . اغلب آنان خود دچار آسیب اجتماعی از قبیل طلاق، اعتیاد و یا از نوع کودکان کار هستند. آنان بزرگترین دغدغه مندی شان کار.کاسبی است که بتوان از این طریق لقمه ای نان بر سر سفره ای گذاشت. آنها بیشتر از هر کس دیگری دچار آسیب هستند. از یکسو ما مشکل قاچاق کالا و ورود کالاهایی را داریم که هیچ تضمینی از سلامت آنها وجود ندارد. متاسفانه روزبروز هم بر تعداد این افراد افزوده می شود.   مشارکت زنان و جایگاه آنان یکی از شاخصه های توسعه پایدار است

 سخنگوی کمیسیون اجتماعی مجلس معتقد است، بخش اعظم گروه‌های اجتماعی را زنان تشکیل می‌دهند و مشارکت زنان یکی از شاخص‌های توسعه محسوب می‌شود و جایگاه زنان در توسعه پایدار مورد اهمیت است و باید به توانمندی های زنان بها داد چرا که همیشه به اثبات رسیده که زنان همیشه نقش موثری در جامعه دارند.

 زنان سهام دار توسعه اقتصادی هستند

 ساعی بر این باور است که دستیابی به توسعه پایدار بدون مشارکت فعال زنان در تمامی حوزه‌های اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی تقریباً ناممکن و به دور از واقعیت به نظر می‌رسد.

 بنابراین باید برنامه ریزی ها بگونه ای باشد تا نیازهایی از قبیل اقتصادی فرهنگی و سیاسی تامین گردد تا بتوان بانوان را قادر ساخت در روند توسعه اقتصادی مشارکت داشته باشند و در حفظ دستاوردهای ان سهیم باشند.

 نگاه تبعیض امیز جامعه از روی زنان باید برداشته شود

 وی همچنین تاکید داشت: جامعه نباید نگاه تبعیض آمیز نسبت به زنان داشته باشد ومحدودیت هایی را برای فعالیت های مشارکتی آنان ایجاد نمایند. چرا که زنان کارآفرین و زنانی که پابه پای مردان کار سخت انجام می دهند کم نیستند و شاید بهتر از مردان نیز در حوزه های مدیریتی و مسوولیتی ظهور کرده اند . به همین دلیل ضروری است که دولت ها در قوانین خود تقویت حقوق زنان و دسترسی آنها به منافع و همچنین حضور آنها در جامعه را جدی بگیرند تا موثر واقع گردند.

 از خانم ساعی که دور می شوم در در تب وتاب خیالم دختر فال فروشی است که مثل داستان هزارو یک شب، شهرزاد قصه گوفریاد می زند از تورم امید سپیدی فردا روزی که در پس کوچه های غمبار به بازی اش گرفته اند... این روزها پر است از این دختران و زنانی که نامشان بانوست با همان صدای لرزانی که با ادبیاتی خاص از گلوگاه تنگ حنجره می گوید: خانمم !!!!!

 حال به این فکرم که ابتدا باران ترانه خواند یا ترانه بارانراهجی کردکه اشک پلک را به بار نشست......

 و این موضوع ادامه دارد در پارت دوم

 مسیحا (محبوبه) اقتداریان

نویسنده : مسیحا (محبوبه) اقتداریان

برای دریافت جدیدترین بسته اخبار روز اینجا کلیک کنید

مطالب مرتبط

نظرات شما

 

  • بخش نظرات تنها برای ارائه نظرات شما در رابطه با همین مطلب می باشد و نظرات متفرقه حذف خواهند شد.
  • لطفاً از نوشتن متن های تبلیغاتی و یا توهین آمیز خودداری فرمایید.
  • نظرات شما پس از تایید مدیریت وبسایت قابل نمایش خواهد بود لطفاً در ارسال نظرات صبرداشته باشید
  • قبل از ارسال نظرات خود قوانین سایت را مطالعه بفرمایید