کد خبر: ۱۷۶۴۴
یکشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۶ ساعت ۲۰:۰۱
تعداد بازدید:3575
صفحه نخست » فرهنگ

چشم گنجشکی

چند شعر از آمنه شکوهی شاعر خوش قریحه البرزی 

به گزارش شهروندالبرز ،

 چشم گنجشکی

 کودکی ام را

 که به آسمان میندازی

 خوب نگاهت میکنم

 بزرگ که میشوم

 دستگیری ندارم

 تا آسمان را نشانم دهد

 تنها

 به بالا چشم میدوزم

 و با پایینی فکر میکنم

 که دیگر نیست.

 چشم گنجشکی میشوم

 تا از شاخه های این درخت

 دنبالت بپرم.

 کمی نگاهم کن

 تا کودکی ام پر بگیرد

 کلاغ پر

 گنجشک پر... . 

شعر و تصویر از آمنه شکوهی

 6 اسفند 95

قلبم کجاست

 خانه ای که توی چشم های تو غرق می شود

 خیالی که لال

 در برهوت تقدیر دوزخش رامی بافد.

 خیالم را کنار بگذار

 مرا

 که وسوسه ام تنها صبح بخیری است در حوالی رنجهایم

 گریه ای که هی توی چشمهایم خیس میخوردو ازتو آغاز می شود

 مرا کنار بگذار

 کنار آینه ای

 که از کدورت شمعدانی ها دور افتاده ست

 تا کنار شمعدانی هایی

 که خیال باغچه را برده بود

 مرا بخوان

 کمی توی آغوشی که کتاب مقدس تمام فصل هاشده بود

 چه انتظار غریبی است

  زمان که دارد کمم میکند

 از تقویم

 زمانه ای که کوک ام نکرده بود.

 مرا کم کن از عوضی که نداشته ام

 حساب و کتابی

 که بلد نبوده ام توی کاغذ پاره های خیس جا میگذاشتم.

 گلهای ساعتی

 چه بیرحمانه روی صورتم آفتاب میگیرند

 جای بوسه هایی که خیال شده اند.

 مرا بنویس

 در کاغذی که از خطوط تو برمیگشت

 از صدایی که آواز فردایم بودو

 خیال با تو بودن را به رنگین کمان گره زده بود.

 صبر کن 13 را که بدر کنم

 هیچ خیالی را نمی بافم

 من خیالم را

 به خیالت گره زده ام.

آمنه شکوهی

 ******************************************************************

چهار گاه 

1- چه حس خاموشی بود

 وقتی که انگشتها

 هیس می کشید

 برهوت خنده هایم را

 که دیوار پشت دیوار

 مانده بود.

 2-

 نامی برایم

 بگذار

 تا آبجی خانم

 زیر چادرش نمازهای قضا را

 جا آورد و

 لبهاش را گاز بگیرد

 از خیالی که خطی خطی شده بود

 تا نان توی سفره

 بابا را کم بیاورد

 به هروله ای که دورتادور میپیچیدم.

 3-

 خدا

 نام مرا کم صدا زده بود

 آن قدر کم

 که فراموشی خدایان

 آلزایمر فصل های ویوالدی را

 به فصل دیگری می سپرد.

 کلاغ را به قصه ها بسپار

 نازک چشمهایم را

 خط بکش

 به امتداد خیال

 بابا نه انار داشت

 نه گنجشکی که روی ارزوهایش پر بکشد

 تنها چشم هایی داشت

 که کندوی عسل تمام فصل هایم شده بود.

 4- مرا پرت کن از کودکی ام

 توی قطاری که آرزوهایم را سوت می کشید...

 ایستگاه آخر

 زنی که چمدانش را

 برنداشته بود

 قطار را بدرقه میکردو

 چهار فصل

 بعد زیرچادرش

 گنجشک ها به دنیا آمدند.  

آمنه شکوهی  7 فروردین 96

کانال سمفونی بی صدا 

 https://t.me/joinchat/AAAAAD2qYuJCG7E-XTJCwA 

 

 

 

 

 

 

 

 اشعار و تصویر از آمنه شکوهی

 6 اسفند 95

کانال سمفونی بی صدا 

 https://t.me/joinchat/AAAAAD2qYuJCG7E-XTJCwA

برای دریافت جدیدترین بسته اخبار روز اینجا کلیک کنید

نظرات شما

 

  • بخش نظرات تنها برای ارائه نظرات شما در رابطه با همین مطلب می باشد و نظرات متفرقه حذف خواهند شد.
  • لطفاً از نوشتن متن های تبلیغاتی و یا توهین آمیز خودداری فرمایید.
  • نظرات شما پس از تایید مدیریت وبسایت قابل نمایش خواهد بود لطفاً در ارسال نظرات صبرداشته باشید
  • قبل از ارسال نظرات خود قوانین سایت را مطالعه بفرمایید