کد خبر: ۱۶۹۵۹
سه شنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۶ ساعت ۲۰:۱۳
تعداد بازدید:2631
صفحه نخست » فرهنگ

بعد از تو، تابستان ها همه داغ است!

واگویه ای در بیست و نهمین سالگرد شهادت سجاده نشین مسلخ عشق- شهید محمدرضا علی‌اکرم- که کوچه‌های کودکی و نوجوانی‌ام، پر از عطر خاطره‌های اوست...

به گزارش شهروندالبرز  ،‍ ‍ ‍ ‍ بعد از تو، تابستان ها همه داغ است!

  هنوز

 تابستان‌های من

 با کفش‌های کودکی تو

  راه می رود!

 همان کوچه‌های خاکی

 که لحظه‌ها

 به شیطنت‌های دلپذیرت

 گره می خورد!

 و من

 با یک بغل گریه

 پشت قهرهای کودکانه

 به خنده‌هایت چنگ می زدم!

 یادت هست؟!

 تو

 میان توت‌ستان

 گاهی

 تا بال کبوتر

 بالا می رفتی

 و من

 نگران بی‌رحمی طوفان بودم!

 می گفتی

 آشیانه‌ی روی شانه‌ی باد

 اعتباری ندارد!

 اما باید دورها را دِرو کرد!

 باید در تلاقی باران و آفتاب

  مقیم شد!

 آنروزها

 میان فهم درخت

 در همسایگی غنچه‌های زمان

 ایستاده بودی

 اما نمی یافتَمَت!

 گاهی کنار مهربانی شب بوها

 و گاهی در شکوه شکوفه‌های بادام

 آواز تو

  روی لحظه‌ها آوار می شد!

 و من

 دلشوره‌هایم را

 با همان باغچه‌ی روبرو

  تقسیم می‌کردم!

 نسیم که می وزید

 بهار در خانه‌ی خیالت شکوفه می داد!

 و همه‌ی درختان

 در افق چشمان تو

  به صف می شدند!

 یادت هست؟!

 انتهای کوچه‌ی کودکی

همانجا که پر از تنفّس صبح بود

 گفتی چشمت را ببند!

 از پله‌ی عددها بالا بیا!

 به بیست که رسیدی

  پنجره را بگشا!

 فروردین بود!

 گُلدان تازگی

 توی ایوان مادر بزرگ

  غنچه داشت!

 و تو

 طاقچه را

 از طعم عکس یادگاری

 پُر کردی!

 چشمانت پُر پَرِ پروانه بود!

 و من

 نمی دانستم

 این بهار که بگذرد

 نگاه جاری تو

 در تابستانی داغ

 با دست هایی خیره

قاب می شود!

 و خانه‌ی ننه گُل‌بانو را

  پُر از پاییز می‌کند!

 یادت هست؟!

 یک بار گفتی؛ دیدبانم!

چشم‌هایم

 آن دورها

 میان هیجان داس‌ها قدم می زنند!

 تا مَلَخ‌های تلخ

  سبزی مزرعه را نَجَوَند!

 گفتم؛

 مراقب باش!

 خمپاره‌های این حوالی

 بی‌رحم و مسمومند!

 لُکنت دارند!

 گاهی بی‌خبر می آیند!

 و تا به خود بیایی

 مهربانی‌ات را با خشم شُخم می زنند!

 لبخندت

 معمّا که نه

 معیار رهایی بود!

 و تو

 از همین معبرهای ابری

  به بی‌نهایت رفته‌ای!

 و من سال‌هاست

 که در محاصره‌ی یاد توام!

 و هنوز

 خاطراتت

 همان هُرم تیر را دارد!

 و من

 باورم نمی شود

 که عقربه‌های نگاه تو

 روی بیست و یکمین روز تابستان۶۷

 آنجا که کمر ظهر خم شد

  ایستاده باشد!

 محمد!

 قرارمان این نبود!

 تو وعده کردی

 گاهِ پروانگی را

 به بعدهای دور

 موکول کنی!

 و بودنت را

 به افق بهار

  تمدید!

 اما من هنوز

 در حوالی یاد تو

 فصل‌های عطش و آتش را

  مویه می کنم!

 اینجا

 تابستان های بعد از تو

 هنوز داغِ داغ‌اند!

  مثل تیر!

  مثل اشک‌های مادر!

  قدری برگرد، محمد!

 حمیدرضا عسگری مورودی/ 21 تیرماه96

نویسنده : حمیدرضا عسگری مورودی

برای دریافت جدیدترین بسته اخبار روز اینجا کلیک کنید

نظرات شما

 

  • بخش نظرات تنها برای ارائه نظرات شما در رابطه با همین مطلب می باشد و نظرات متفرقه حذف خواهند شد.
  • لطفاً از نوشتن متن های تبلیغاتی و یا توهین آمیز خودداری فرمایید.
  • نظرات شما پس از تایید مدیریت وبسایت قابل نمایش خواهد بود لطفاً در ارسال نظرات صبرداشته باشید
  • قبل از ارسال نظرات خود قوانین سایت را مطالعه بفرمایید