کد خبر: ۱۶۴۰۶
یکشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۶ ساعت ۱۳:۲۷
تعداد بازدید:5876
صفحه نخست » فرهنگ

نذر ۱۷۵ غواص دریای عشق

دو ركعت باران و خاطره

دو سال پیش در چنین روزی بازگشت غریبانه پیکرهای مطهر ۱۷۵ شهید غواص دست بسته‌ی کربلای ۴ خواب سنگین پایتخت را برآشفت! بچه‌هایی که در مقطع پروازشان مظلومانه به بایگانی تاریخ رفتند تا در روزهایی داغ و سرشار از سرگشتگی و حیرانی، حسّ انسانیت و عاطفه را با آمدنشان برانگیزانند! قطعه‌ی زیر چکیده های احساس این حقیر در بدرقه‌ی این کاروان عاشق بود که دل را نیز با خود تا آن سوی حقیقت می بُرد...

به گزارش شهروندالبرز ، 

دو ركعت باران و خاطره 

حالاکه آمده اي 

بگذار حافظه‌ی اين کوچه پير

  يادت را هجي کند!

  و از اين جغرافيا تا آن تاريخ

  دوباره کربلاي۴ را

  بر طاقتِ شانه هاي هم بگرييم!

  آه!

  در اين روزهاي بي روزنه

   واژه هايم نيز تاوَل زده اند!

  حالاکه برگشته اي

  يک مشت يا «زهرا»ي سوخته را

 به نيّت خاطره هاي دود شده

 نذر اين حنجره کن

  تا من هم آواز شوم

  با همان کوچه هاي کوچک

  که احساس مان آوار شد!

 حالا که برگشته اي

 به اندازه همان پلاک

 که نامت را فراموش کرده است

  بُغض دارم!

  باور کن

  به ارتفاع روزهاي نيامدنت

  و تا قامت همه رنگين کمان ها

  از حسّ باران و آرزو لبريزم

  کو آن ارديبهشت

  که شانه هاي گريه ام را ببارد؟!

  باور کن

  بهانه نيست

  از آن روز که نامت

  از وسعت بي مقدار پلاک

  به فرصت نامحدود جاودانگي رهيد

  يک جزيره

  مجنونم!

 حالا که آمده اي

  قاصد قصه‌ی همان روزها باش

  که مين نام و نان

  معبرهامان را نيالود!

  باور کن

  در همين کوچه ها

  که نام تو را سنجاق کرده اند

  براي غربتت

  يک هور گريه دارم!

 نه امروز

  نه فردا

  براي هميشه!

 حالا که برگشته اي

  اين حقارت رسوا را

  بر شانه هاي بي نشانت

  تشييع کن!

 اين استغاثه را درياب!

 مگذار درک هاي منجمد امروز

 از تعفّن

  تفريح بسازد!

 رنج امروز اين است

 که اين زمستان هاي ممتد

  آفتاب را

  از ما مضايقه کرده است

  و ديوارهاي سرد بي تفاوتي

  آن قدر قد کشيده اند

  که «بهشت زهرا» را نمي بينيم!

 غرق دود و آهنيم

 و کافه ها هم کفايت مان نمي کنند!

 اينجا

  «بزرگ راه»هايش

 از «همت» تهي ست

  و بوي سرگشتگي و حيراني

  و ازدحام آدم و آهن

 خواب زُمخت خيابان را

  برآشفته است!

 ما را ببخش

 که بر مدار تبسم هاي تصنّعي

  و ايمان هاي کاغذي

  داد و ستد مي کنيم!

 من هنوز

  تخدير آن حسّي هستم

 که تشنگي "اروند" را

 بر مَصَب‌هاي صداقت زمان

  جاري کرد!

 حالا که آمده اي

 يک زينب فريادم

  از کربلا تا شام!

  از شام تا شلمچه!

 ما را ببخش

  که در نبودِ تو

  اين کوچه ها و اهالي اش را

  به اسارت بردند!!

 شگفتا!

 تو اين همه خلاصه نبوده اي!

  اما به يقين

 وسعت تو نمي ميرد!

 و اختصار اين استخوان ها

  تکليف را سنگين تر مي کند!

  و حجم قامت تو هر چه سبک تر

  راه انبوه تر مي شود!

 حالا که برگشته ای!

  من در حوالي اين قافيه هاي تب دار

 تُهي شده ام!

  و مي خواهم در ۷۲ فصل

  قصيده شوم

  از عطش تا عاشورا!

  از عاشورا تا قتلگاه!

 من هنوز از شعر لبريزم

 باور کن

 صاحب اين ديوانِ زخم

 ديوانه نيست

 تشنگي مي خواهد

 به اندازه‌ی بي تابي آب

  و خيمه هايي که ايستاده سوختند!

 حالا که برگشته اي

  مرا قطره قطره

  در خيال باد و باران

  شکوفا کن

 مي خواهم پروانه باشم

  در رگِ اين شب هاي بي شکيب!

 امروز دوباره

 قِصه‌ها و غُصه‌هاي کهنه

  در خوابِ اين قاب قديمي تعبير شدند!

 باور کن

 من هنوز از قمقمه اي مي نوشم

  که ياد تو را چکّه چکّه

  مويه کرده است!

 حالا به يُمن آمدنت

  با وضوي بُغض

 دو رکعت باران و خاطره مي گزارم

  به ياد آنان که

  بي نشان

 نشانه راهند

  و بي پلاک

  ملاک عمل! 

 حميدرضا عسگري مورودي/ خرداد ۱۳۹۴

نویسنده : حميدرضا عسگري مورودي

برای دریافت جدیدترین بسته اخبار روز اینجا کلیک کنید

مطالب مرتبط

نظرات شما

 

  • بخش نظرات تنها برای ارائه نظرات شما در رابطه با همین مطلب می باشد و نظرات متفرقه حذف خواهند شد.
  • لطفاً از نوشتن متن های تبلیغاتی و یا توهین آمیز خودداری فرمایید.
  • نظرات شما پس از تایید مدیریت وبسایت قابل نمایش خواهد بود لطفاً در ارسال نظرات صبرداشته باشید
  • قبل از ارسال نظرات خود قوانین سایت را مطالعه بفرمایید